سلام
از اینکه می بینم دوستان دارند از بحث ازدواج استقبال می کنند خوشحالم.
اما در مورد سن ازدواج.
اکثر دوستان گفتند که این مسئله نسبی است و درست هم گفتند.
ولی میخواهم بپرسم بالاخره بهترین سن ازدواج کی هست.
یه روز آقای سید مهدی طباطبایی (نماینده مجلس) آمده بود به برنامه ای در شبکه سه و می گفت که بهترین سن در مورد آقایان ۱۹ الی ۲۱ است و برای خانم ها ۱۷ الی ۱۹.
بعد یه روز دیدم در همون شبکه خانم دکتر فردوسی اومد گفت برای آقایان ۲۵ الی ۲۸ وبرای خانم ها ۲۲ الی۲۴ سالگی بهترین سن ازدواج است.
خیلی جالب است . نظر اول مربوط به یک کارشناس مذهبی است ونظر دوم مربوط به یک کار شناس روانشناس.
ولی من به نظر اول رای می دهم.
چون وقتی انسان به سن تکلیف میرسد بعد از سه الی چهار سال به شدت احساس نیازش گل می کند.
البته من نمیخوام بگم که ازدواج فقط برای این مسئله است ولی همه می دانند که یکی از مهمترین اثرات ازدواج به موقع سالم ماندن از خطرات طغیان غرایز جنسی است.
با این حال به نظر بهترین سن ازدواج همان نظر اول است.
چون از بسیاری از عواقب خطرناک بعدی جلوگیری میکند.
ان شاء الله در نوشتار بعدی در مورد مزیت های به موقع ازدواج کردن صحبت خواهم کرد.
حتما نظر بدهید تا بحث مفید واقع شود.
متشکرم.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 6:24  توسط محسن
|
بسم الله
سلام علیکم .
اول ممنون از مدیریت محترم که باز اینجا را فعال کردند و بعد هم باز هم تشکر که بنده را هم به جمع خودشان راه دادند ، باشد که شکر نعمت بجا آورم .
می گویند حضرت عیسی علیه السلام با یکی که در سفر بودند در راه به دریا رسیدند و همراه ایشان گفت که حالا چه کنیم ؟ ما که وسیله ای برای عبور از دریا نداریم .
آنحضرت فرمودند دنبال می راه بیفت و بگو یا عیسی یاعیسی ... .
روی آب راه افتادند و پس از چندی همراه آنحضرت دید که ایشان هم زیر لب چیزی می گوید ، دقت کرد و دید که می گویند یا الله یا الله ... .
پیش خود گفت که چرا من نگویم یا الله ؟ گفتن همانا و فرورفتن در آن همان .
این را برای مدیریت محترم عرض کردم که زیر لب می فرمایند : یا بلاگفا یا بلاگفا ... ، پس تشکر از بلاگفا را ایشان می فرمایند ، حالا بلاگفا هم از کی ؟ بماند .
شکر خدا موضوع پیشنهادی ، مسئله ی ازدواج و سن آنرا عرض می کنم ، هم مسئله ای سیاسیست که و هم اجتماعی وهمینطورهم اجتماعی مذهبی ، راست کار دست اندر کار مبارزه بافساد هم هست .
یه مطلب که از استادشهید مرتضی مطهری دیده ام در رابطه با این موضوع عرض کنم و برم سر اصل موضوع .
استاد می فرمایند خدا دوتا از پیامبران را به تعبیر بنده کاملا به کمال نرسانده اند ، چراکه ازدواج نکرده اند ، یکی همان حضرت عیسی علیه السلام و یکی هم حضرت یحیی علیه السلام که ایندو پیامبر همزمان هم می زیسته اند .
اما اصل موضوع :
برای هریک از ما ، به عبارت دیگر ما ، موضوعی مطرح است که همین موضوع ازدواج ، و سن آنهم زیر مجموعه ی آن موضوع اصلیست و آن موضوع اصلی ، هم در طرح مسئله ی فرع برآن و هم در پاسخگویی به مسئله ی فرعی دخیل است .
پس طرح و پیگیری همین مسئله ی ازدواج و سنش هم با آن اصل متفاوت می شود وقتی که یکی از ما مثلا مسلمان باشد ، یا مثلا مذهبی باشد و یا مسلمان مذهبی باشد و دیگری به اصطلاح غیر مسلمان ووو .
چی گفتم ؟ اول تشکر که در اصل نمی دانم آخرش متشکر از مثلا جمهوری اسلامی ایران می شویم ؟ یا ... ؟ و آخرش هم مثل همین اصل مهرورزی ما اصل موضوع بحث ماست .
بسم الله الرحمن الرحیم ، قل هوا الله احد ، الله ( احد ) الصمد ، ... .
والسلام علیکم و رحمه و برکاته.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 10:5  توسط صاد
|
سلام
با اجازه بزرگترها و کوچکترها می خواهم یک بحث شیرین در وبلاگ راه بیاندازم.
دوست دارم همه در این بحث شرکت کنند و نظراتشون رو بگن.
هدف من اینه که شاید بتونیم حداقل در جمع کوچک خودمان این مساله رو روشن کنیم و به یک الگوی مناسب در این امر برسیم.
البته این مسئله باید در کل کشور اسلامیمان اصلاح شود ولی خوب بالاخره باید از یه جایی شروع کرد.
اصلا خدا رو چه دیدی شاید بعدها بتونیم با تشکیل یک NGO کارهای بزرگتری هم انجام بدیم.
و ام بحث مورد نظر چیزی نیست جز مسئله ازدواج!
برای تبیین اهمیت مسئله میخواهم ماجرای آندلس را یادآور بشوم. مکانی در اروپا که ابتدا مسلمانانی داشت ولی بعدا به وسیله حیله کفار اسلام از آنجا رخت بربست.
آن حیله چیزی نبود جز اغوای مسلمانان از طریق مسائل شهوانی و نابود کردن جوانان از این روش.
به همین خاطر است که آیت الله خامنه ای بر حل مسئله ازدواج در کشور خیلی تاکید دارند.
چون با حل این مسئله جوانان ما حفظ می شوند و بسیاری مسائل دیگر که تقریبا بر همگان روشن است.
امیدوارم مرا یاری کنید.
بهتر است بحث را با تعیین بهترین سن برای ازدواج شروع کنیم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 7:7  توسط محسن
|
بنام خدا
رحیم در را باز کرد و تو آمد. در تمام مدتی که داشت به خانه می آمد، فقط به یک چیز فکر می کرد.
صدای داد و فریاد همسایه بالایی، خانه را گرفته بود. مثل همیشه از آشپزخانه صدای خرد شدن یک تکه ظرف آمد. نسرین، جارو به دست از آشپزخانه بیرون آمد و ویش ویش کنان دوباره رفت تو. صدای دوره گرد محله هم باز بالا گرفته بود.
رحیم ، بی توجه به همه این اتفاقات، به اتاقش رفت. سرش را روی بالش گذاشت. و آرام گفت : آخیش !
پایش را دراز کرد. دستش را روی شکمش گذاشت. و نفسی عمیق کشید.
داشت همه خستگی را از بدنش بیرون می داد. به همین راحتی!
رحیم باید زود بیرون می رفت. باید آن کار را می کرد. همین دو ساعت دیگر را وعده کرده بود.
زن همسایه ، یک مزاحم پیدا کرده بود. رحیم به او جدی تذکر داده بود. اما او گردنش را کلفت کرده بود. و گفته بود که هر کار که می خواهد می کند. رحیم یک بار هم با او دعوا کرده بود. ولی زور او می چربید. اما رحیم می دانست که نباید او را رها کند.
رحیم پا شد. با لباس بیرون خوابیده بود. مستقیم به طرف در رفت. و صدای در، نشان از رفتن با عجله او را داد.
دو ساعت بعد، رحیم با یک بسته زیر بغل، به خانه آمد.
فردای آن روز، صدای شلیک یک گلوله در محل پیچید. و صدای اوباش محل می آمد که داد می زدند:
- اصغر سیا را کشتند... اصغر سیا را کشتند...
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 2:9  توسط
|
الان حداقل یک ساله که وب می نویسم. دوستانی دارم که چند ساله می نویسند. کسانی رو می شناسم که سالهاست می نویسند. و همه از یک قماشیم.یکی از حضرت عباس می نویسه. یکی از حضرت زهرا. دیگری از دین . یکی از قران و تفسیرش و خیلی ها از شهید و شهادت وآزادگی!.کسانی هم هستند که صرفا سیاسی می نویسند به قول خودشان. حالا یا از احمدی نژاد و کارهای چنین و چنان می گن. یا از اصولگرایی و لزوم ائتلاف و حکومت اسلامی و امت اسلامی و لبنان و فلسطین و چه وچه....دیروز با یکی از نویسندگان همین وبلاگ حرف میزدم. گلایه داشت از وبلاگ. پرسیدم چرا نمی نویسی گفت می ترسم دوباره وبلاگ حذف بشه! گفتم چرا؟! گفت اخه من دل پری دارم از جامعه و ...(بقیه اش رو نمی نویسم تا اگر خودشون خواستن بنویسند)برام خیلی جالب بود دل پری داشتند ایشون و بعدش سکوت رو ترجیح میدادن !!برای کارشون هم دلیل تراشیدند!به دوستی گفتم ما وبلاگی داریم چنین و چنان. شما هم که روزی صد بار دعای عهد رو دوره می کنی و هشتصد بار مفاتیح می خونی! بیا اینجا با هم باشیم. فرمودند دوست عزیز من سیاسی نیستم!!و خیلی های دیگر که صبح تا شب دم از ائمه و اسلام و مسلمین و شهادت می زنن.تا بهشون می گی بابا بیایید ما هم دست بکار بشیم در حد توان خودمون. بیایید بی تفاوت نباشیم به جامعه ای که داریم تو اون زندگی می کنیم و از طریق اون دارید سیر الی الله رو انجام میدید!!دریغ از یک جواب! دریغ از دستی که به نشانه ی وحدت و همکاری به سوی شما دراز بشه! همه انگار عادت کردیم به این همزیستی با فساد!! با بی تفاوتی!! اگر این نبود این همه وب سایت ها و لاگهای به قول خودشون خفن! باید یه تکونی به ما میداد! باید حداقل از اینکه این مظاهر تمدن!!! به راحتی در فضای مجازی کشور جمهوری اسلامی به حیاتشون ادامه میدن کمی غصه دار می شدیم!! واقعا ما چه بر سرمون اومده!قبول کنیم که به وجود این چیزها در زندگی مون و در اطرافمون عادت کردیم. یکی از ما نیست که فریاد بزنه! همه بی خیال شدیم.یکی از دوستان چند وقت پیش یه مطلب نوشته بود راجع به همین فیلمی که در مورد یکی از بازیگر ها اخیرا همه جا رو پر کرده.اونجا نوشته بودن:" به طور کلی می توان با دفاع از ایشان در صورت کذب بودن مسئله و یا محکومیت و سنگسار در صورت درست بودن شایعه دست مخربان پایه های اجتماع را قطع کرد چه در صورت اول مردم می فهمند نباید هر چیزی رو زود باور کنند و در شق دوم با برخورد با فرد خاطی احکام اسلامی را برای درس گرفتن انسانهای بی بندبار که با بیت المال مسلمین مشهور شده اند و سپس با حرکات و سکنات قبیح قلبهای مردم را جریحه دار میکنند اجرا نمود!!"بله نوشته بودن:" سپس با حرکات و سکنات قبیح قلبهای مردم را جریحه دار میکنند"میخوام بپرسم چند نفر با دیدن یا شنیدن این خبر قلبشون جریحه دار شد؟!نه واقعا چند نفر؟! اصلا برامون مهم بود؟! گفتیم اینم یه اتفاق مثل بقیه! مثل همه ی اتفاق هایی که قبلن رخ داده!برای خیلی ها عادی بود!مخصوصا کسایی که با اینترنت سرو کار دارن! یه اتفاق عادی که شاید هیچ لازم نیست توجه بهش بشه! بله کسانی که میخوان این چیزها رو در جامعه رواج بدن یا حالا براشون جالبه یا مهمه یا سرگرمیه یا با هدف این کار رو می کنن همه جا رو پر کرده بودن از این فیلم و حواشی اون. و کاملا مشخص هست که برای این افراد آبروی دیگران و همچنین رواج فساد در جامعه و شکسته شدن قبح اون اصلا مهم نیست! که تا حد زیادی هم موفق شده اند چرا که اگر قبحی داشت پیش ما حتما ساکت نمی نشستیم!!نزد ما بچه حزب اللهی ها(مثلا) دیگه هیچی قبیح نیست! عیسی به دین خود موسی به دین خود!اولش آدم فکر می کنه لابد خب تعداد کسانی که حداقل به اخلاق معتقدن شاید کمه که فضای اینترنت اینه! ولی وقتی تا دلت بخواد از این وبلاگهای مذهبی می بینی و از کسانی که داد فرج و اخر الزمان سر میدن اینجاست که قلب آدم میشکنه!واقعا نمیدونم چی باید بگم! چی باید بگیم!من فقط همینو میدونم که اسلام سیب زمینی نمیخواد! زاهد شب زاهد روز نمی خواد! اونجا رفتی اون دنیا رو عرض می کنم. نمی گن چند دور دعا عهد خوندی! میگن چند دور عمل کردی! تازه اگه بخونی و عمل نکنی که دیگه صد باره بدتره! نمیخوام داد بزنم سیاست ما عین دیانت ماست!! که اینو 50سال پیش هزاران نفر تا حالا گفتن!(ببخشید اینطوری حرف میزنم! خودم رو عرض می کنم!)همین دوستمون توی وبلاگشون (پرواز تا بیکران) یه پیشنهاد دادن:" آخر اینکه بنده بیایم اینجا تک نفری داد بزنم و شما هم دروبلاگ خودتون تکی فریاد بزنید و شعار بدهید مرگ بر عاملین پخش ! شاید بشود دو سه نفری را آگاه کرد ولی در توجیه عقل جمعی جامعه نیاز به تشکل قوی تر وجود دارد که در همین اینترنت می توان یک تشکل قوی درست نمود با عضویتهای چند صد هزاری از بچه حزب الهی ها و آنوقت هر کدام یک سطل آب بریزم این کثافت کاری ها هم از اینترنت پاک می شود هم از جامعه ! .و بطور کلی ما با هم متحد نیستیم برای قدم شروع بنده پیشنهاد می دهم یه وب لاگ یا یک وب سایت درست نموده و اعضا خود را موظف کنند هر چند روز یک بار به آنجا مراجعه کنند و هم گزیده ایی از مطلب وبلاگ خود را در آنجا به سمع دیگران برسانندو هم از اخبار روز آگاه شوند و هم ببیند که دوستانشان در وبلاگهای خودشان مطلب جدید دارند و به آن سر بزنند و به طور کلی راه اندازی یه تابلو اعلانات!!"
فعلا رو این پیشنهاد فکر کنید تابعد!! بقیه مطلب و بقیه راهها رو شما بنویسید!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 10:16  توسط باران
|
بنام خدا
وقتي صداي يا خدا بلند مي شود، در همه هستي شوري به پا مي شود. كه اين رمز جهان آفرينش است. رمزي است كه گفته مي شود. همان رمزي كه دنيا را تكان مي دهد.
هيچ چيز ديگري در اين دنيا نيست. هيچ مركز اثري و هيچ انجام دهنده اي. هر چه هست اين مركز يكتاي جهان است. همين كه اصلا دنيا را او به وجود آورده است. و با اوست كه اين ها وجود يافته است. و اصلا همه بودها بخاطر وصل شدن به اوست. و چگونه از اين مركز بودن ها و اثرها غافل مي شويم و به اين جا و آن جا وصل مي شويم. تا فقط يك مشكل مان برطرف شود . گاهي به اين مدير و آن سياستمدار و گاهي هم در جهالتهايي كه ريشه در تاريخ دارد، به اين امام و آن امام!
واقعا چرا فكر مي كنيم اين كارهاي زشت ما حتي عبادت است؟
چرا خواستن از امام حسين و امام رضا، را كاري خوب تلقي كرده ايم؟ مگر نه آنكه آنان نيز مخلوق بوده اند؟ چرا آنها را موثر يافته ايم و جاي خدا گذاشته ايم تا آنجا كه از آنان حاجت مي طلبيم؟
همه چيز خداست. و هيچ چيزي جز او نيست. هيچ موثري و هيچ صاحب نفوذي!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 1:28  توسط
|
بنام خدا
بايد مي كشتمش. راهي نبود. خيلي اعصابم را خرد كرده بود. همان روز كه ديدمش، گفتم من تو را مي كشم. از پيچ آن كوچه داشت مي پيچيد بيرون. با همان دووي سفيد. صورتش از فرط گناه مثل لجن شده بود. باد كرده با چشماني دريده. با آن هيكل گوشتي خپل. همان موقع گفتم مي كشمش.
رفتم خانه. موتور تريلم را برداشتم. نانچيكو را يك دور دور كمرم گرداندم و گذاشتم پشت كمربندم. سوارم شد. و آمدم بيرون.
رفتم سر همان كوچه كنار آن كيوسك ايستادم. همان حدود آمد بيرون. افتادم دنبالش. يك كم كه گذاشت جلوي يك دختر ترمز كرد. دختر رفت بالا و راه افتاد. خنده هاي ركيكش حالم را به هم مي زد.
پيچيد داخل يك خيابان فرعي ، و جلوي يك خانه ايستاد. دختر را آورد پايين. همانجا ايستادم. بعد پياده شدم.
- هي پسر!
برگشت و با همان چشمان خمار آلودش با تحقير به من نگاه كرد. انگار مي خواست من را له كند! اين قدر خيال مي كرد قدرت اول دنياست!
دو قدم جلو گذاشتم. سينه اش را جلو داد و دستانش را از پهلو باز كرد. مثل قلدر ها آمد جلو. گردن را باد داد. آمد دهانش را باز كند تا يقين فحشي بفرستد كه نانچيكو را تو هوا گرداندم. اولين ضربه را به گردنش زدم. خم شد. دومي را به پايين كمرش زدم. تا شد. و سومي را كوبيدم به سرش. تالاق صدا كرد. پهن زمين شد.
روي موتور پريدم و دور شدم.
بله بچه ها! اين دوازدهمين نفري بود كه كشتم. زمين خدا يك كمي پاك تر شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 3:3  توسط
|