حرفی با آقا.
سلام علیکم.
اول میخواستم میلاد آقا امام ( رضا ) علیه السلام رو تبریک بگم.
ای راضی به رضای خدا ، میلادت مبارک
و بعد ، حرفی با آقا...
هر کسی هم ندونه ، آقاجان! خودت میدونی که حرف منم همان حرف شماست.
حالا هم سپردید به خودم ، مثل خدا که به انسان کرامت داد ، شما هم ارزش قائل شدید برای شخصیت من.
اما امروز اومدم بگم که ، علی رغم اجازه ی شما ، من دیگه حرفی ندارم برای زدن.
چرا؟
چون نمیخوام حرفای منم مثل حرف های خانم شیما ، تفسیر به رای بشن... .
هر چند که شده ولی نشنیده میگیرم ، همانجا که آقا محمد نوشتند :
نويسنده: فوفول
جمعه 10 آذر1385 ساعت: 16:3
بنام خدا
من که فهمیدم شیما خانم چی می گویند... شما نفهمیدید؟ بابا محمد آقای گرامی... خاطر خواهت زیاد شده...بابا تو که تا چهار تا جا داری... خوب هم باران خانم هم شیما خانم...
چی می شود مگر که دلی را بدست آوری؟
برای من هم خدا بزرگ است.. یک خوبش را سراغ دارم تا خدا چی بخواهد...!
- عرضم به حضورتون وقتی جناب محسن در اولین پست گفتن ازدواج این جناب مگس خیلی بدشون اومد درنتیجه از این شاخه پرید به اون شاخه که زن چیه و به درد جامعه بپردازید ئو از این چیزا اما مثل اینکه زیر سر این جناب مگس هم بلند شده و خاطر خواه اون تکا آبی رو یه بار دیگه بخون
- خوندم میگه خوبشم در نظر داره!
- نگفته کی ؟
- نه اما میشه حدس های زد
- ای بابا حدس نزن یهو آتیش غیرت بعضی ها گل میکنه
- نه بابا گمون نکنم چون این مگس رو میشناسن مردم که چقدر از این وزوزها از خودش در میکنه!!
و چون نمیخوام من باعث این کار بشم ، تا آقا محمد هم کار آقای فوفول را تکرار کنند ، دیگه اینجا حرفی نمیزنم.
و خدارو هم شکر میکنم که طی مدتی که اینجا بودم ، حرفی به معنای ناسزا نزدم. الحمدلله رب العالمین.
حالا هم...
وَاصْبِرْ عَلَى مَا يَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْرًا جَمِيلًا